تبليغاتX
قند پهلو















قند پهلو

...ادبیات,داستان کوتاه,طنز,یادداشت


پشت همین شعر

                        مردی است

                                        که می گرید

می خواهم شعر تو باشم

می خواهم مردی باشم

                                 پشت اشک

می خواهم تویی باشم

                                توی شعر

دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 | 17:16 | رضا شیخ سامانی | |

مثل شبِ خسته‌ای هستم

که چنگ می زند

و صورتم را خراش می‌دهد

شبی که

مثل یک سکوتِ سنگین

در قژقژِ تختخواب

غلت می‌زنم

و خوابِ طلوع

دیگر به سراغم نمی‌آید      

جمعه پنجم اسفند 1390 | 11:39 | رضا شیخ سامانی | |

متن قبلی این نوشته به دلیل درخواست یکی از دوستان حذف شد. به همین سادگی.

حالا چه کنم؟ نمی شود که وبلاگ را بدون پست گذاشت! نمی شود آقا. نمی شود برادر. بعد هی  یک عده شاکی بشوند بگویند چرا پست نمی گذاری و اینها... . ( اگر می خواهید مطمئن شوید آمار وبلاگ را نگاهی بیندازید.) این را هم بگویم که اسم مطلب پرواز بوده. یعنی این که هی بال می زنند و این ور و آن ور می پرند و ول می گردند. آن پرواز را می گویم. که مرغ هم که نه... شتر مرغ هم ... نه... مثلن مرغابی را تصور کن. آن پرواز را می گویم. یا همین "مثلن" را فرض کن. اگر من بخواهم این نوشته را تقدیم کنم به مثلن چه کسی می خواهد گیر بدهد؟ اصلن می خواهم دوباره طنز بنویسم ببینم کدام نمی گویمی می خواهد حرف بزند؟ هان؟

گیر ندهید آقا، گیر ندهید! دل منِ جوانِ جاهل پوسید توی این کنج دنیا! خب دوست دارم طنز بنویسم. به کسی چه؟ اصلن هم نمی خواهم هی پی اش را بگیرم و مقدمه چینی کنم. می خواهم بی مقدمه بروم سر اصل موضوع. یعنی می خواهم گاهی موضوعی تعیین کنم و درباره اش نظرات کارشناسی بدهم. والا!....... یعنی می خواهم بدون حرف اضافه زدن راست و پوست کنده و بدون گرفتن وقت عزیزان خواننده هر چه می خواهم را بگویم. من مثل بعضی ها نیستم که دو ساعتی یا دو سه پاراگرافی چرت و پرت بگویم و آخر هم معلوم نشود چه می گویم. من آدم شفافی هستم. یک آدم رک و صریح. و هر چه را که بخواهم در آن و بلافاصله و بدون ضیق و فوت وقت و بدون کم و کاست و بدون خود سانسوری و بدون پیش داوری های مغرضانه و بدون غرض های شخصی و سیاسی.... (به نفس نفس افتادم) آن را می زنم.

آری!... من چنین آدمی هستم. به کسی هم ربطی ندارد. به خودم هم ربطی ندارد. اشتباه هم کرده ام که درباره اش نوشته ام. حالا که این طور شد همین الان با خودم برخورد می کنم و خودم را مجازات خواهم کرد. (احتمالا با زنگ زدن به پلیس یا پرتاب خودم از پل شماره ی 350 اوتوبان 5 ام که به کسی ربطی ندارد کجاست)

 

آری آری بدان که آری آری

از شدت بی کسی و از بی کاری

این مطلب طنز را نوشتم چون که...

چون که... چون که.... به تو چه آقا!... باری...

سه شنبه چهارم بهمن 1390 | 21:23 | رضا شیخ سامانی | |

از دست‌های تو

شب

می‌چکد

از دست‌های من

ماهی

تویِ بومِ آینه

پرواز می‌کند

□□□

تو غروب را

توی همه‌ی نقاشی‌ها

توی تنگ  ماهی‌ها

و روی سینه‌ی من می‌ریزی

از دست‌های تو خون

می‌چکد

□□□

از سینه‌ی من...

از سینه‌ی شیشه‌ای من...

ماهی

            می تابد

تاب می‌خورد

توی آینه

ناخن‌هایت

خراش می‌دهد

سینه‌ام را

بلور چشم‌هام را

هنوز...

از دست‌های تو...

□□□

 از چشم‌های من

هنوز

می‌چکد

واژه واژه

که توی آینه

با انگشتهای سرخ‌ام

نوشته‌ام

طلوع!...طلوع!...


شنبه دهم دی 1390 | 9:3 | رضا شیخ سامانی | |

ری‌را

اگر بخواهی فراموشت کنم...نه! نخواه این یکی را نخواه.

نمی دانم؟! بی معنی است؟ شاید هم بیش از حد احمقانه باشد. اما ممکن است به ات دروغ بگویم. ممکن است بگویم فراموشت خواهم کرد. اما فاجعه آن جاست که، دروغی بزرگ را فقط برای رضایت تو گفته ام؛ برای این که هر چه تو می خواهی بشود. فاجعه بارتر این که بخواهم بگویم همه اش دروغ بوده!

ری‌را

این روزها دارم سیاه می شوم. تو همیشه از آبی حرف می زنی. همه اش از پرواز...اما من باز هم سیاه تر می شوم. نمی دانم غمی که این روزها چنگ انداخته بیخ گلویم، با من چه خواهد کرد. این را مطمئنم که هر وقت می آید کاری دستم می دهد.

ری‌را

نمی دانم اسمش بیگانگی است، یا درد دوری، یا چه بگویم... سکوت کشنده ای است که دارد توی جانم رخنه می کند. (آخر می دانی همیشه برایم از جنس صدا بوده ای...اصلن ری‌را همیشه از جنس صداست؛ صدایی که می ماند.)

اما هر چه هست بدجوری دارد مسمومم می کند. دارد قطره قطره توی گلویم می ریزد. دارد خفه ام می کند. می خواهد نباشم. می خواهد تو نباشم؛ می خواهد من نباشم.

ری‌را

می خواهم فریـــاد شوم. می خواهم حنجره ی بغض آلودم را با خون داغ غسل دهم، می خواهم... می خواهم بگریم این روزها را؛ بگریم این غم را، این سکوت را ...


پ.ن: ری‌را !

می دانی چرا نامه ها را  به همه نشان می دهم؟!

چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 | 10:49 | رضا شیخ سامانی | |
Design By : nightSelect.com